Falling slowly

ته نشینِ در کائنات

Falling slowly

ته نشینِ در کائنات

Falling slowly

نام‌برده دانه‌های ته‌نشین در کائنات است که با هجوم گاه به گاه قاشق چای خوری مشکلات در فضا هم می‌خورد،برمی‌خیزد، با دگرگونی به رقص درمی‌آید اما هیچ‌گاه در خودش حل نمی‌شود.

I dont stop thinking about evrything

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۴۳ ب.ظ


باید اعتراف کنم که چطور سال‌ها پیش حاصل آزمایش یک فرمول بدیع اما شکست خورده در بالاترین سطح توانایی خلاقیتِ خلقت شدم. یک جور معلولیت خارج از ذهن و دست‌های بشریت که تا دنیا روی پاهای خودش دنیا بماند تمام ژن‌های معیوب هم، دور هم جمع شوند هیچ‌رقمه نمی‌توانند برای نقض حجت آیات پروردگار، مانندش را به قبای این دنیا بیاویزند. ترکیب شگفت‌انگیزِ رقت‌بار زن با رحمی بجای سلول‌های خاکستری لا به لای شیارهای مغزش، هردقیقه و ساعت که زمان از خودش پیرتر می‌شود، ذهن او از تجاوز مادام لحظات به بکارت واژه‌هایش، باردار همیشه‌ی تلنبار حرف و گفت‌های بیشتری است. 


+ حال بهم زن ترین کاری که این روزها انجام می‌دهم نوشتن ایده‌هام روی کاغذ هست. بدون اینکه توی ذهنم پخته شده باشن.

  • ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۳
  • چ‍[نا] گوارا

5:29

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۴۰ ق.ظ


کاش آدمی‌زاد هم مثل بعضی جانوران بلد بود از خودش پوست بیندازد، سنگینی را بگذارد زمین و سبک فرار کند به هرجا که پیش راهش آمد. این ورم کردگی‌های گاه و بی‌گاه روح و روان طوفان نه پیش و پس آرامش، که گرد و خاک بلند کردن‌های به وقت جنگ است. روی شقیقه‌ات انگشت هم نکشی قژ قژ صدا می‌کند. هشدار موزیکالی انفجار. خاک سه سیاره‌‌ی کشف ناشده در کهکشان بر سرت. جانور که از آب درنیامدی لعنتی! دست کم تا کمر خم شو روی مین جنونت، تا سه بشمار، آن سیم قرمز کلیشه‌ای را با دندانت قطع کن و برای نجات جان اطرافیانت هم که شده پا به پای  این زندگی وحشی برقص.

  • ۱ نظر
  • ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۴۰
  • چ‍[نا] گوارا

4:47

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ق.ظ

درست که حالا از احساس خوشبختی فرسنگ‌ها دورم. درست که اندازه‌ی یک هفته و یک روز خبرنویسی برای فردا روی سرم هوار شده. درست که سرعت نت به معنای واقعی داره شکنجه‌ام میده، درست که تا دو سه ماه دیگه زندگی‌ام رسما جهنمه، درست که جیب مبارک تا اطلاع ثانوی خالیه تا شروع کار جدید. درست که شنیدن خبر مرگ ناگهانی پدر حمید کوبیده شده توی برجکم. درست که دلتنگم‌‌‌‌. درست که هوای قِصه هنوز با منه، درست که سردرد و سرگیجه‌های کذایی‌ام از دیشب برگشته. درست که هنوز کلی از پیپیر(ادای استادش رو دراوردم) همایش زنان بازرگان روی دستم مونده. درست که دلتنگم. درست که دلتنگ صدائم. درست که این بی‌خوابی داره پدرصاحبم رو درمیاره. درست که همه‌ی بدبختی‌ها یکباره هجوم آوردن ولی امشب بدجور مجهزم به سپر و زره کیک شکلاتی توی یخچال :)

  • ۱ نظر
  • ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۰۰
  • چ‍[نا] گوارا

سخنی چند درباب فضای مجازی بعد از نتایج انتخبات

يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ب.ظ


شماره یک: روی سخنم ابتدا سمت تمام کسانی است که این روزها ما را به چشم دشمنان خونیشان نگاه می‌کنند، با طعنه‌ای که اگر تصویر داشت قطعا شمایل چشم ابرو آمدن را دنبال خودش یدک می‌کشید، زیر آن پست یا این پست انتخاباتی رقیب کامنت می‌گذارند: مبارکتان! بعد که می‌بینند کنایه‌های به ظاهر رفیقانه‌ایشان به چشم نمی‌آید جوشی تر وارد میدان نبرد می‌شوند با انواع و اقسام فحش‌ها و هشدارها و تهدیدها که بمانید و چهارسال بیکاری و قسط و بی‌شوهری! دوست عزیز اصولگرا! برادر یا خواهر مخالف عملکرد روحانی! مفتخر به راست افراطی بودن! به پیر به پیغمبر به تمامی مقدسات از پیشین و پسین! آنقدر که شما این بازی را جدی گرفته‌اید من و خیلی‌های دیگر که دقیقه‌ی نود تصمیم به حماسه آفرینی گرفتیم، مصمم نبودیم. از یک جایی به بعد احساس خطر کردیم و پیش رفتیم. وگرنه به شخصه آنقدر نقد به سیستم دارم که اگر بخواهم بخش کمی از آن را هم بنویسمش، صبح نشده می‌آیند دم خانه کتف بسته می‌برندم. بقول یک کاربر مجازی که با تاسف تمام اسم و هویتش را در خاطر ندارم یکی از اشکلات تفکر راست این است که بیشتر دنباله‌روهایش به بلوغ پذیرش شکست نرسیده‌اند. در مرحله‌ی انکار گیر کرده‌اند و بلد نیستند یک کلام لااقل با خودشان خلوت کنند که: بله. تفکر ما مدت‌هاست که شکست خورده! نمی‌شود با زور و بگیر و ببند و فحش و مزاحمت و تهدیدهای جهان سومی مردم مخالف را همسو کرد. (که اگر این طور بود اتاق فکر ستاد آقای رئیسی دست به دامن خواننده‌ی تواب نمی‌شد و توی تبلیغات خیابانی به رقص و پایکوبی نمی‌پرداخت. به همان سیستم رعب و وحشت و صلوات و باتوم که هشتادوهشت پیش می‌رفت)


شماره دو: این روزها از بعد اعلام نتایج، شخصی واضحا کم سن و سال (که احتمالا خوب می‌شناسمش) در پوشش ناشناس پای پست‌های خوشحالی اهالی بیان از پیروزی کاندیدای نظر مخالفش حرف‌های زشت توام با تهدیدهای بچگانه کامنت می‌کند. از بیکاری خودش می‌نالد، آزادی‎های فردی را در سطح اجتماع حقیر می‌شمارد. دخترها را از شوهر گیر نیاوردن می‌ترساند( این یکی آخرش بود!) من قبول دارم که دولت تا حد بسیاری در بیکاری جوانان مقصر به حساب می‌آید اما ایراد کار دولت در سیستم آموزشی نمود پیدا می‌کند آن هم با عدم فرهنگ سازی. سیستم آموزش وطنی از همان ابتدا فرد را هرچقدر هم مشتاق تحصیل و پیشرفت، تک بعدی بار می‌آورد و به اجتماع هرج و مرجی که حاصل چهل سال مدیریت غلط است تحویل می‌دهد. همین است که جوان در فضایی که هیچ کس متناسب با تخصصش سرجای درست خود نیست، توقع دارد دولت بیاید دو دستی میز و صندلی کار را تحویلش بدهد. البته همه‌ی تقصیر گردن جوان بیکاری که با خشم فوران کرده پشت کامپیوتر یا موبایلش می‌نشیند به فحش دادن به این و آن، و فکر می‌کند وعده‌ی یارانه‌ی سه برابر ممکن است از رخوت زندگی بیرون بکشاندش، هم نیست. قاعدتا بازخورد رفتارش را که از همان فضا می‌گیرد جری‌تر می‌شود. در مورد این بازخورد شخصا هیچوقت نتوانستم موضع مشخصی داشته باشم. جواب توهین مسلما تحقیر و دست گرفتن است. از یکسو شاید بازدارنده‌ی ادامه‌ی عمل فرد معترض شود اما از سویی دیگر تحقیرها روی سرخوردگی، سرخوردگی‌های بیشتر تلنبار می‌کند. همین می‌شود که جوان بیکار و بی‌عار و سرخورده هم فکر می‌کند تمام دخترها در غم بی‌شوهری نشسته‌اند توی خانه پدرشان منتظر که جوانکی یک لا قبا بیاید آقا بالا سرشان بشود. (نخیر عزیز من از این خبرها نیست.)


شماره سه: برای همه‌ی ما خوب است که گاهی از بالای سر اعتقادات شخصیمان حوادث پیرامون را بررسی کنیم. اعتقاد مخالف ما به معنای دشمنی با ما نیست. تامل در یک یکشان به سواد سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و... ما اضافه می‌کند. هرعقیده یک روایت، یک بُعد تازه از ماجراست. اطرافمان را درست‌تر ببینیم درست‌تر بشنویم درست‌تر لمس کنیم. اعتقادی که به آن نقد و چرایی وارد نباشد مفت نمی‌ارزد و وقت تلف کنی است. کمی صبورتر از هرطرف که ایستاده‌ایم :)


پانوشت فوق ضروری: از میان مخالفان اعتقادی دوستان بی‌نظیری دارم که آغوش رفاقتمان از هشتادوهشت تا به حال به روی هم باز  مانده است و قاعدتا خطاب این پست به قشر اصولگرا نبود، گو که خودم را هیچوقت اصلاح طلب ندانستم.

  • چ‍[نا] گوارا

اهدا

يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۲۱ ب.ظ

شنیده‌ای، یقینا شنیده‌ای آن شعر لنگستن هیوز را که از صدای طبل‎گونِ بلند مرگ برایت حرف می‌زند. آن مکان نه خیلی دور از تو، که نه هوایی باقی مانده دیگر و نه فضایی برای زیستن. آنجا که زمان هرروز خشک می‌شود و از دهان عقربه‌های بزرگ و کوچک ساعت روی زمین می‌افتد و یخ می‌بندد. ذره‌ها دیگر آن ذره‌های سابق نیستند و تمام مسیر از عدم تا وجود، روشنایی ستاره‌ها را در تاریکی مطلق دستان مرگ بار خود فرو می‌بلعند. آنجا که مرگ نواگر طبلی می‌شود، دائما طنین می‌اندازد در گوش آدم زنده‌ها که: بیاین...بیاین...بیاین... بایذ یکبار دیگر از خودت به شعر برگردی. تصورش کن که چطور می‌شود اگر همان وقت به لبیک آن کرم آخر یک نه محکم بگوییم؟ مرگ شاید برای بعضی‌ها معنای پایان کار داشته باشد. بی‌آنکه نه پای قضاوتی درمیان بیاید و نه بهشت و جهنمی. اما من با همه‌ی تناقض‌های اعتقادی‌ام باور دارم که آدم‌ها هیچوقت نمیمیرند، تمام نمی‌شوند! بلکه از عضوی به کالبد دیگر دست به دست می‌چرخند و به حیات خود ادامه می‌دهند. اگر بخواهیم تنها یک معجزه را در این دنیای ماده به چشم ظاهر نظاره کنیم، شکی ندارم که رمز حیات‌بخش چهارحرفی‌ معنویت زندگی همین مقوله‌ی حیرت‌انگیز : «اهدا» ست.


یک/ سه هزار مورد مرگ مغزی سالانه در کشور اتفاق می‌افتد و از آن سو روزانه هفت تا ده نفر جانشان را در اثر نبود جایگرین عضو نارسا از دست می‌دهند. امروز روز اهدای عضو نامیده شده و چه روزی بهتر از امروز که جلوی سقوط ابدی خودمان را در تاریکی عدم بگیریم:) پیچ و خم چندانی هم ندارد از این سایت باید شروع کنیم: لینک


دو/ شعر لنگستن هیوز را با برگردان شاملو از اینجا بخوانید. برای تصویر سازی بهتر: لینک


سه/ پست انارجان در این رابطه لینک

  • ۵ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۲۱
  • چ‍[نا] گوارا

درخت صبری که کاشته بودم توی دلم، حالا آنقدر ریشه دوانده به تار و پود تنم که هرچه می‌خواهم با شاخ و برگ‌ها بالا بیاورمش نمی‌شود. از صبوری آبستن امید شده‌ام انگار. نه ماه باید به صبر بنشینم تا سحر چه زاید باز وسط این همه گرگ و میشِ بی‌طلوع.

  • ۲ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۴:۰۷
  • چ‍[نا] گوارا

روی دیگر شهر :)

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۳۸ ب.ظ




از صفحه‌ی مهرداد مهدی نازنین :) کمی بالاتر از تاترشهر همین امروز

  • ۱ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۳۸
  • چ‍[نا] گوارا

فاینالی

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۲۵ ب.ظ

در طول تمام هشت سال گذشته تا به الان نه پیرو خط اصلاحات معتدل بودم و نه حالا که سرانگشت اشارت رو جوهرمالی کردم مدافع جریان اصلاحات به حساب میام. ترجیح می‌دم توی این بلبشوی بگیر و بزن و فحش بده هنوز همون خس و خاشاکی باشم که هشت سال پیش بودم. با بذر امید توی سینه‌ام. رای من قرار نیست آزادی سیاسی بیاره، حتی قرار نیست ازادی بیان توی مُشتش باشه. شکست حصر؟ لای هزار و یک وعده وعید دفن میشه‌ همین روزها و این تلخه! یک جور تلخی شیرین شاید. پرت می‌شم تو سال نود و دو. بهمن نود و دو. اون نود و خرده‌ای میلیون که پای سلامتی عزیزترینم خرج شد.(گِله‌ای نیست حتی اگر بیشتر خرج برمی‌داشت از جون مایه می‌ذاشتیم، اشتباه نشه) توی خاطرات دنبال برهانی بودم که پای منافع شخصی خودم درمیون نباشه. وقتی کسی از چرایی انتخابم پرسید منفعت‌هام رو یکی یکی از حفظ نشمرم. و خب! فکر می‌کنم که پیداش کردم. حال خوشایند اینکه از ما گذشت ولی می‌دونم حالا کمتر کسی رنج بیماری عزیزش با خرج‌های خداتومانی دو سه چندان میشه. تصور کن؟ دیگه قرار نیست کسی از تحریم دارو به حال مرگ بیفته و همین کافی بود‌ برام. از دیشب که مصمم‌تر شدم برای رأی دادن هی این عکس میر رو نگاه می‌کنم، از چهار گوشه‌ی عکس صدای شجریان بلند می‌شه که: آن میرغوغا را بگو...مستان سلامت می‌کنند....


بعدترنوشت: دوست داشتم برگه‌ی رای شورای شهر رو پیش از غرق کردن در صندوق، بکوبم روی میز مدیرمسئول همشهری که یکی از شرط‌های سفت و سختش برای نیرو گرفتن تمایلات قالبافی بود و بگم خوشحالم که روزای آخرته :)

  • ۴ نظر
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۲۵
  • چ‍[نا] گوارا

چه کرگدنم امروز

پنجشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۱۷ ب.ظ

زندگی یک روی کرگدن مآب دیگر هم دارد که گاهی از فرط فرو رفتن‌های بسیار در‌ چاله چوله‌های عمیق تعبیه شده در طول مسیر، سخت می‌شود به آب و تاب هیجان انداختش. در همین راستا، از یک جایی به بعد به کل دغدغه‌های به جا و بی‌جای اطرافیان به کتف کرگدن مذکور حواله می‌شود. این جور وقت‌ها شاید بد نباشد یک پلاکارد بیندازیم دور گردنمان: هشدار! چه کرگدنم امروز! لطفا احساساتتان را برای خودتان نگه دارید و سریعا  فاصله بگیرید!

  • ۲ نظر
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۷
  • چ‍[نا] گوارا

آقایِ سیدِ بعد از اینی! آقای سید معدومان‌! آن شال سبزی که این روزها دور گردنت می‌پیچی و روی استیج تبلیغات برای هواداران اتوبوسی اعزام شده‌ات قر و قمبیل معصومیت و پاک‌دامنی می‌آیی، برای ما حرمت دارد. لااقل  آنقدری شریف باش که  نمک نپاشی روی این زخم چرکین سر باز مانده‌ی لامصب‌.

  • ۶ نظر
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۱۴
  • چ‍[نا] گوارا