Falling slowly

ته نشینِ در کائنات

Falling slowly

ته نشینِ در کائنات

Falling slowly

نام‌برده دانه‌های ته‌نشین در کائنات است که با هجوم گاه به گاه قاشق چای خوری مشکلات در فضا هم می‌خورد،برمی‌خیزد، با دگرگونی به رقص درمی‌آید اما هیچ‌گاه در خودش حل نمی‌شود.

.

برنامه‌ریزی بلند مدت هم فقط روزشماری برای شنیدن صداش.

یک/این درست که آدمی‌زاد ذات خرابی دارد، هم‌نوعش را به هزار طریق خلاق یا دم دستی می‌پیچاند، اما حقیقت اینجاست که در این مواقعِ غیب شدگی از خودش بیش از همه‌ی آدم‌های جنبنده در قلمرو زیستی‌اش هراس دارد. با خودمان که تعارف نداریم؟ آدم تمام زندگی‌اش را خرج فرار از خودش می‌کند. صرف انکار تمام قابلیت‌های بای دیفالتی که برای به خاک سیاه نشاندن خودش دارد. بعد چه می‌شود؟ می‌گویم. پیش‌تر همینجا نوشتم مسافری از فرنگ برگشته دارم که در روزگار خامی و جوانی، بِر و بِر توی صورتش زل زده و گفته بودم که دوستش دارم و دوست داشتنم زیرگروه نوعی عشق به حساب می‌آید ( بگذریم که کل دیدار اخیر به اثبات این مقوله گذشت که من خودم را از معشوق دلخسته‌ام پنهان می‌کردم - بله می‌پیچاندمش اما فقط وقت‌هایی که جنون عاشقی به سرش می‌زد که: هی پسر! تو باید یک شعر دونفره با رعایت تمام قوانین وزن و عروضی با دوست دخترت بنویسی!- آخر هم زیر بار نرفت متاسفانه که وقتی کل دوره پیش‌دانشگاهی را به تمرین دود سیگار توی ریه دادن گذرانده به قدر کفایت برای شعر کلاسیک نوشتن سواد عروضی ندارد.) همانطور پشت میز رو به یکدیگر نشسته بودیم و من برای گذراندن وقت داشتم تا سرحد احساس تجاوز زیر و روی کتاب شعر مسیح را دکلمه می‌کردم که کلام رسید به واژه‌ی سیزیُف و همان شد فرشته‌ی نجاتم مبنی بر اینکه سخنرانی طویلی بر مقاله‌ی ابزوردشناسی البر کامو را شروع و بعلت بی‌سوادی مزمن در این حیطه، ابزورد بیچاره را به جاده‌های خاکی‌ اما خوش آب و هوای سبک ابزورد ماتئی ویسنی‌یک بکشانم و چند دمی از خواندن و ادای لذت بردن از واژه‌های بلاهت( آی بانو...) دست بردارم، که یار دیرین بی‌هوا پرسید: هنوز قصد رفتن از این خراب شده رو نداری؟ جوابم چیزی جز: «همون همیشگی» که آدم‌های توی قصه‌ها و سریال‌های ایرانی به تمسخر از افراد کافه‌برو تحویل گارسون می‌دهند نبود. آدمی‌زاد ذات خرابی دارد، این درست. اما زود دستش می‌آید که دست‌هایی پشت پرده‌ی ذهنش در کار و بارند تا سرش کلاه بگذراند. خوب حالی‌اش می‌شود که چه وقت مَنیت‌اش از خودش دارد فرار می‌کند ( می‌داند و می‌گذارد که گاهی از دست برود) همین است که همیشه از خودش ول معطل است. و این را هم می‌داند که نهایت این گریز از خود پناه گرفتن به خود است. از سر همین هم درافتادن با چالش‌های ابلهانه در وطن را به چشم جاده‌ی گریز می‌بینم. مثلا به خیال خودم تبعیض‌های جنسیتی را به مبارزه می‌طلبم و یک وقتی درست مثل حالا نفس بریده و خسته از همه جا برمی‌دارم پنج شش جا رزومه‌ی کاری می‌دهم به امید اوضاع بهتر. بهتر؟ نهایتش که همان فرمول نیروی گریز از مرکز است. همان که یقیین داری باید به آغوش وحشی خودت برگردی. به تمام موقعیت‌های رخت بر بستن پشت پا می‌زنی و می‌گویی: من که از خودم آواره مانده‌ام چه فرقی دارد درکوچه پس کوچه‌های خیس و خُنک گرجستان شبم را به صبح برسانم یا لیوان گل گاو زبان به دست هوای تازه‌ی اردی‌بهشتی تهران لعین را توی ریه‌ام فرو بدهم؟ متشکرم. لطفا همان آوارگی و ویرانگی همیشگی!

دو/ خوشا بر احوالاتتان که مجبور نیستید شبیه به روجی شناور در کائنات از بالا جسم عاصی از زندگی‌تان را در تکاپوی تلاشی مذبوحانه برای تغییر کردن و تغییر دادن ببینید.

سه/ تصمیم گرفتم دوباره توی رخت و لباس نویسنده‌ها فرو بروم. کازیوه شصت بار به تاکیید گفت: بنویس دختر! خر شدم. دیدم دو کارکتر ناب دارم با تمام زیر و روی زندگی‌اشان که خوراک خواندن و به قصد های های گریه کردن قاه قاه خنداندن خواننده است شب خوابیدم و صبح که چشم باز کردم دیدم جا تر شده و قصه نیست!

چهار/ این روزها حوصله‌ی خودم را هم ندارم. فقط مثل بعضی زن‌های قدیم که تا می‌دیدیشان آبستن بودند، من را هم هروقت ببینند درحال تغییر شغل دادن و کار جدید پیدا کردنم.


نگاهش می‌کنم مردی شده برای خودش، به شوخی می‌پرسم جناب راستی شما چندسالتون بود؟ بزرگواری می‌کنه و در جوابم نمی‌گه لوسِ بی‌معنا-خب من جاش بودم حتما می‌گفتم، طرف ادعای بززگتر بودنمو داره که داشته باشه! - و بجاش فقط می‌خنده از همون خنده قشنگا که همیشه بهار می‌کنه زندگیمونو. بعد می‌خزم توی خلوت خودم با کف دست محکم می‌زنم به پیشونیم و بلند به خودم می‌گم: پسر! جدی پونزده سال شد! پونزده سالی که شاهد زنده‌ی گذر نه سال ازش بودم؟ چی هستن این بچه‌ها؟


دریافت

I don't know you

But I want you

All the more for that

Words fall through me

And always fool me

And I can't react

And games that never amount

To more than they're meant

Will play themselves out


Take this sinking boat and point it home

We've still got time

Raise your hopeful voice you have a choice

You'll make it now


Falling slowly, eyes that know me

And I can't go back

Moods that take me and erase me

And I'm painted black

You have suffered enough

And warred with yourself

It's time that you won


Take this sinking boat and point it home

We've still got time

Raise your hopeful voice you have a choice

You'll make it now


Falling slowly sing your melody

I'll sing along


رسانه‌ی متخصصان و‌ اهل قلم؟ یا اهل جلق و کمر؟ مسئله این است. 




اون: به علی.ع تکست دادم. استرالیا بود.

من: دلم تنگشه کلی.

اون: راستش با علی صحبت کردم قبل از تو،  همون شب که رسیدم. دعوتم کرد بیام خونه برای شام. گفتم تنبل شدم یکم‌ توی رفت و آمد کردن ، باشه برا یه وقت بهتر سرفرصت. بعدش ولی یه حرف عجیبی زد که هم گریه‌ام گرفته بود و هم کلی خندیدم از پشت تلفن. پشیمون شدم از حرفم کلی. می‌دونی؟ یهو گفت: پس قبل اینکه بری باید بریم یه وری کلاف‌های دلتنگی رو وا بکنیم با هم. جدی اینقدر احساساتی؟

من: روز به روزم داره بیشتر می‌شه.

قصد کردم برم پیش روان درمان بگم یسری توهمات بر من عارض شده که وجودشون در زندگی با این میزان شفافیت 3D باعث شعف  و رضایت کامل من هست ولی واقع‌بینی اطرافیانم به این سطح شکننده‌ی حباب تخیلات آسیب می‌زنه، چه کنم باید بکنم که بقیه؛ دست کم کسانی که در روز مجبورم بارها و بارها در تعامل مستقیم باشم هم به این توهمات رو بیارن؟ قرصی، دوایی، تلقین و هیپنوتیزم و یهره‌گیری از روش‌های ماورایی‌ای چیزی. سخت شده در اجتماع انسانی ادامه دادن‌.


+ به مقادیر بسیاری پول نیازمندم برای ثبت کردن نامم در دوره‌های کُمُدنویسی خلاق پیمان قدیمی. مرکز گل ریزانی نمی‌شناسید بنده را ارجاع بدید؟

++ فردا به دیدن کسی می‌رم که دوازده سال پیش بلند گفته بودم عاشقشم و بعد به طرز ماورایی یک نقطه‌ی گنده آمد ته رابطه‌ و هرگز هم تا به این لحظه ندیدمش. گاهی فکر می‌کنم پنجاه ساله‌ هم که باشی دیوانگی‌ات عقل رو هضم نمی‌کنه. می‌بلعدش، می‌جوئدش و بعد بالا میارتش روی تمام زندگی.

ضمیمیه: 

سرازیر شدم به خیابان‌های گرفته‌ی شهر، هُرم مُشَجَر گرما روی شیارهای صورتم با انگشت‌های کودکانه‌اش دانه‌های عرق را نقاشی کشید. توی کوچه‌ خزیدم و باد به پروپای پیراهن بلندم پیچید و سه بار در هوا به رقص درآوردش. بعد دُرست همان وقت یقین کردم که جانِ دریا دیگر به لب‌های تهران رسیده است و هی سرم را دارد از بوی آب‎های آزاد اقیانوسی پُر می‌کند.



البته همه در جریان هستند که به اطرافیانم به کرّات سپرده‌ام از مرگ نمی‌ترسم اما از توی قبر افکنده شدن هراس گروتسکی دارم بنابراین پس از برون کشیدن رخت‌هایم از این ورطه، جسد ناچیزی که روی دستشان می‌ماند را یک گوشه بسوزانند خاکسترش را هم در ولایت او که تا ابدیت دوستش خواهم داشت، یعنی شهرکرد، بپراکنند. با این همه گوشزد اما از صبح داشتم فکر می‌کردم اگر یک وقت- فراموشی و غفلت کار همیشگی آدمی‌زاد است دیگر- به سنت دیرین خاکم کردند و شب اول قبر توی آن فشارِ هول و ولا نکیر و منکر آمدند سراغم که این عمر را چطور از سرت گذراندی همین را جواب بدهم که : !i just trying to be (عربی‌اش چه شکلی می‌شود اگر یک وقت زبان نفهم بودند؟) زندگی هزار مکافات است به تنهایی و مرگ خود مکافات دیگری. با این همه حس می‌کنم که سختی مرگ باید به همان انگولک‌های توی قبر محدود باشد، خاکستر که باشی کار راحت‌تر است آن دو نره غول هروقت که سراغت می‌آیند تو سوار زین باد می‌شوی هی از این طرف به آن طرف گستره‌ی پراکندگی‌ات پیچ و تاب می‌خوری. آن دو؟ انگار کن که پت و مت.