ته‌نشینِ در کائنات

ته‌نشینِ در کائنات

نام‌برده دانه‌های ته‌نشین در کائنات است که با هجوم گاه به گاه قاشق چای خوری مشکلات در فضا هم می‌خورد،برمی‌خیزد، با دگرگونی به رقص درمی‌آید اما هیچ‌گاه در خودش حل نمی‌شود.

I'm getting high on human too

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۵۳ ق.ظ


دریافت
  • مه‍ شید

سرمیاد زمستون؟

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۱ ق.ظ

نه امدادهای غیبی روزنه‌های کوچک‌ امید بر پوسته‌ی پوسیده‌ی زندگی، نه دانه‌های نوْ جوانه زده‌ی انگیزه، نه حتی نیروی عشق و علاقه به فریادت می‌رسند و نه هیچ‌چیز دیگری. یک روزهایی فقط فکر کردن تمام وقت به خُنکای سایه‌ی مرگ است که زنده و سرپا نگهت می‌دارد. مرگ.

.

  • مه‍ شید

قانون چندُم بقا

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۲ ب.ظ

مانع نافرمانی‌هایت از خطوط قرمز روزمره‌گی نباش. تناقض‌های روانی درونی‌ات را به رسمیت بشناس و به نشانه‌ی «بذار الان حالی‌ات میکنم کی‌ اینجا رئیسه!» یقیه‌ایشان را بگیر و با نواختن سازهای مختلف و مخالف -میانه‌ی میادین گداخته‌ی زندگی- برقصانشان.

  • مه‍ شید

اینسپشن

دوشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۵۶ ب.ظ

کسی چه خبر دارد؛ شاید پشت بند این سیاهی باید روشنایی دیگری آغاز شود. زندگی دوباره‌ای آوار شود، رنج دوباره‌ای عارض شود تا فرو رفتن دوباره در تاریکی. آن‌جا که کسی خبر ندارد پشت بند سیاهی روشنایی آغاز می‌شود یا نه، زندگی دوباره‌ای آوار می‌شود یا نه، رنج دوباره‌ای عارض می‌شود یا نه، تا فرو رفتن دوباره در تاریکی برای رسیدن به روشناییِ پشت بند سیاهی، دیدن دوباره‌ی آوارهای زندگی، ابتلای دوباره به رنج‌های ریز و درشت، تا طلوع دوباره‌ی روشنایِ پس از تاریکی....



+ امروز یک دوست قدیمیِ مجازی رو برای اولین بار دیدم؛ مرسی که وسط این همه جدال بی‌پایان جنسیت‌زده بعضی‌هاتون دوست مذکر خوبی هستید، فضایی درست می‌کنید که دوست مونث خوبی براتون باشیم. 

++ بهش نگفتم وقتی حرف می‌زنه انگار دارم با عمو عطا صحبت می‌کنم :)) دغدغه‌ها، تنبلی‌ها، تشویق‌ها. خستگی این چند روز از تنم رفت‌.

  • مه‍ شید

حال خوب کن هفته

شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۲۲ ق.ظ


دریافت

  • مه‍ شید

زندگی بعد از پذیرش همگانی بودن رنج در میان بشر، یک مرحله‌ی کثافتی دارد به اسم جنگ و صلح با خویشتن. درست وقتی که فکر می‌کنی همه چیز خوب و بروفق مراد است، یک جبهه‌ از بادهای شرقی یواش یواش روی نوک پاها از راه می‌رسد، سایه‌ی سیاه شنل بیهودگی را بر سرت می‌کشد. یکباره خستگی به شانه‌هایت می‌ماسد. انگار که هزار سال نوری است داری برِ بیابان‌های زندگی را رکاب می‌زنی. هرچه با انگشت‎هایت هیچ را در هیچ ضرب می‌کنی مساوی با هیچ‌تر می‌شود. این جور وقت‌ها توی دهان خودت می‌کوبی تا شده کف و خون بالا بیاوری اما به وضعیت حاضر غر نزنی. از لجن‌زاری که اسمش را گداشته‌اند حیات، رنگش کرده‌اند جای موهبت الهی توی توشه‌ی زندگی نمی‌دانی چندمت - چه رویداد همزمانی کثافتی که درست وقت نوشتن اینجای متن نامجو توامان دارد می‌خواند: عمری دگر بباید بعد از وفات ما را- چپانده‌اند ایراد نگیری. اما همیشه در این ماست‌مالی کردن‌ها موفقی؟ مسلم است که نه.


خلا‌های زندگی حریص‌اند به این حال ناخوش آدمی‌زاد. دهان باز کرده‎اند به هوای خمیازه تا وقتش که رسید روح شکارهای خیلی خیلی تاریک خسته‌ایشان را درجا ببلعند. و ما در این فروخوردگی‌های هرروزه هضم نمی‌شویم، تمام نمی‌شویم. نمی‌میریم که هزار تکه می‌شویم. راه گریزش کجاست؟ خودم هم درست نمی‌دانم که این چرت و پرت‌ها را این وقت صبح با مخلوطی از سردرد و اشک کف سرامیک آشپرخانه تایپ می‌کنم.

مطلب پیشنهادی: لینک

  • مه‍ شید

معرفی کتاب

چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۹ ب.ظ

بعضی‌ لحظات هست که انگار اتفاقات جاری از کف کتاب‌های قصه به رگ‌های زندگی‌ات تزریق شده‌‌اند. خشمگین است و در عین همان حال بهم زنی فراوانش به غایت خنده‌دار. حبس شدن هفده ساعته وسط یک دعوای نسبتا خانوادگی -بله عزیزانم طلاقی که مانع از نبش قبر گذشته نشود به درد جرز دیوار هم نمی‌خورد- در کمد دیواری خالی کنج اتاق خواب بی‌شک خود به تنهایی می‌تواند یکی از همان لحظات ننگین آشنا باشد که فقط هرچه فکر می‌کنی و سرت را به دیواره‌های محبوس‌گاه می‌کوبی نام نویسنده‌ی نمایشنامه‌ی معروفی که مشغول اجرا کردنش هستی را به خاطر نمی‌آوری. حالا فکرش را بکن که در ان جهنم مینیاتوری وسط ننه‌ام گفت، ننه‌ات گفت‌های فراوانی که در کمانه‌ی نفرت این طرف و آن طرف پرتاب می‌شود، ‌ بزند و برق بالای ده بار هی برود و بیاید. کلکسیون کاملی از جذاب‌ترین میزانسن‌های یک اجرای گروتسکِ ابزورد خانگی که تنها بختی که با تو یار می‌شود آن است که متصدیان اجرای چنین نمایشی از قبل چند شمع و یک بطری خالی آب معدنی خانواده توی کمد دیواری تعبیه کرده‌اند. بله؛ حالا مفتخرم بنویسم بازیگر نمایش تک پرسوناژی که تمام دیروز را‌ به مطالعه‌ زیر نور شمع گذراند شخص خودم بود. سال‌های خیلی قبل از حالا دوستی در دوره‌ی دبیرستان داشتم که چهره‌اش جلوه‌ای از اوصیکم بالخواندن نیل سایمون” شده بود بس که راه می‌رفت همه‌ی خود هنردوست نمایان پیشِ انسانی دبیرستان را به خواندن نمایشنامه‌های مقدس نیل‌سایمون اعظم دعوت می‌کرد. اگر آن‌وقت‌ها که رفیق مثل فرفره هی دور خودش چرخ می‌خورد سایمون از همان کریزی‌های مورد پسند دلت است، باورش نمی‌کردم و در نهایت بی‌اهمیتی، شانه بالا می‌انداختم که «باشه بابا می‌خونم حالا! » اما الان می‌گویم چقدر پشیمانم و حقیقتا خاک بر سرم که تا به این سن پابرهنه زندگی را بالا آمده بودم و هیچ از سایمون نخوانده بودم. این همه مزخرف سر هم کردم تا بگویم کتابی که دیروز ته و تویش را در آن وضعیت عجیب زیر نور اندک شمع یک نفس درآوردم نمایشنامه‌ی ”پابرهنه در پارک” نیل سایمون بود. یک قصه‌ی کاملا معمول و کلیشه‌ای از زندگی یک زوج که با نبوغ سایمون تبدیل به یک شاهکار شده بود. طنزهای موقعیت درست بکار گرفته شده، بهره‌گیری از دیالوگ‌نویسی پینگ‌پونگی، طعنه‌هایی که صد و یازده صفحه را از خنده‌های پیوسته‌ی روی لب پُر می‌کرد. پرداخت‌های ملموس کارکترها، فضاسازی‌های تجسمی‌. چهارنفر آدم‌ را انداخته بود توی رینگ زندگی و نان‌استاپ اتفاق طرفشان پرتاب می‌کرد. همه‌چیزش آنقدر در عالی‌ترین سطح خودش بود که پایان شاد و هپی‌اندش توی صورت ذوق مُشت می‌کوفت. پایان به خودی خود نه تنها بد نبود که بسیار زیر زبان خواننده طعم شیرین به جا می‌گذاشت اما آن‌طورها هم نبود که انتظارهای مخاطب کریزی‌طلب را برآورده کند. فریبش بدهد، باعث بشود سه بار با کف دست راستش وسط پیشانی بزند و نویسنده را به رگبار فحش ببندد. 


پس‌نوشت: ترجمه‌ی متن از شهرام زرگر و رامین ناصرنصیر آنقدر عالی بود که شگفت‌زده شدم. کار شاخصی از رامین‌ناصرنصیر بعنوان بازیگر تلوزیونی به خاطر ندارم ولی موقع خواندن متن آرزو می‌کردم که کاش تالیف و ترجمه آنقدر پول داشت که هنرمند تئاتری مجبور نباشد تن به بازی در نقش‌های سخیف مدیوم تلوزیون بدهد.

  • مه‍ شید

مولتی پست

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۶ ق.ظ



شماره یک: با آن که لقب عریض و طویلِ «استرس بکاهِ آرامش به ارمغان آورنده‌ی خیلی متمرکز کن» را این طرف و آن طرف به کول می‌کشد اما اینطور به نظر می‌رسد که فیجت اسپینر تنها یک وسیله‌ی «بیشتر استرس بده‌ی مجنون کنِ هیپنوتیزم کارِ حرفه‎‌ایِ کثافت» است که از فرهنگ روانشناسی غرب وحشی به انگشت‌های شصت و اشارت جوانان کم آگاه این مرز و بوم نفوذ کرده. همیشه گمان می‌بردم که راز بدل کردن استرس به آرامش باید در فاعل بودن فرد نهفته باشد. یعنی طرف بلند شود خودش را به کاری مشغول کند،حالا هرچه! ظرف‌های تمیز را پشت هم قطار کند و  دوباره از نو بشوید، دودی بگیراند، فندکی بیهوده بچرخاند، در وضعیت‌های بحرانی‌تر شیشه‌ای پایین بیاورد، هواری، فحشی، دری وری‌ پرتی، بزن بزن منتهی به دوش آب سرد. اگر نه بنشیند به ناخن جویدن و نوشتن هذیون و تق و توق مفاصل انگشت‌ها را درآوردن. خود من را هم که عالم و آدم به خونسرد صالح دو جهان یاد می‌کنند با همین دست‌آویزها شروع کردم. پیش رفتم و بعد از مدتی به خودم آمدم دیدم مخزن ناخن‌هایم ته کشیده‌اند، مفاصل انگشت‌ها دیگر تقه‌ی رسای سابق را در فضا ندارند و حسابی روغن‌کاری لازم‌اند، جیبم هم برای هفته‎ای یکی دو سه بار شیشه شکستن زیادی فقیر است. این شد که از تمام اختیارات نابهنجاری اشرفیت در حیطه‎ی مخلوقات خدا روی میز تحریر، برایم خرواری کاغذ کاهی ماند و میل شدید به نوشتن. (دود و دم را هم به همان دلیلی که نصف بیشترتان در جریان الف تا یاء اش هستید کنار گذاشتم) از بخت همیشه به یارم در همان برهه‌ با پدیده‌ی جذاب اوریگامی آشنا شدم. آن عصر بارانی و گرفته در راهروهای منتهی به کلاس‌های هنرهای تجسمی در سازه‌ی مخوف ته باغ ملی که معلم هنر فلان دبیرستان با آن دست‌های خپلش کاغذهای رنگی مربع شکل را جادو می‌کرد. همانطور که انگشت می‌رقصاند در میان فضاهای خالی کاغذ نگون بخت، بی‌آنکه نگاهی به صورتم بیندازد، خطاب به من می‌گفت: «تو افسانه‌های ژاپن موجود خوش‌یمنیه. معتقدن هر هزار درنای کاغذی که ساخته بشه، فرد دست به کاغذ به یکی از آرزوهاش می‌رسه -صدایش را پایین می ‌آورد- و یا اینکه شفا میگیره.» همین ش که من هم به جرگه‌ی کاغذ به دست‌ها پیوستم. نه برای شفا نه برای رسیدن به آرزوها، بلکه فقط برای آب کردن آن خرمن کاهیِ کاغذها! آنقدر دُرنا درست کردم و به تولید انبوه رساندم که -کم مانده بود اساطیر ژاپنی به دیدنم بیایند . دو دستی تُنگ آرزو برآورده کنشان را تقدیم کنند. تهش هم بصورت افتخاری اکسیر جاودانگی و سلامت را در حلقومم بچکانند- هنر تبدیل شد به یکی از هزاران عادت مریض رفع استرس. بگذریم. کمی قبل‌تر از حالا، همیشه ظهرهای یکشنبه، بین دو کلاس صبح و عصر می‌رفتم پشت صندلی‌های نه چندان راحتِ «همین‌جا بخر و بشین و بخونِ» فلان کتابفروشی نزدیک دانشکده، لم می‌دادم رو به روی قفسه‌ی نسبتا وسیع کودک و نوجوان تا جادویی‌ترین حالت شناور شدن بچه‌های کم سن را بین آن همه کتاب تماشا کنم. عصاره‌ای شگفت‌انگیز تلفیقی ار نیم بیشتر لذایذ دنیا. امروز که بعد آن همه وقت دوری از علم و دانش سروکله‌ام به صندلی‌های ناراحت رخ در رخ قفسه‌های کودک و نوجوان فلان کتابفروشی افتاد، نگاهم روی طاقچه چوبی کنج میز خیره ماند. ظاهرا یکی از کارکنان شکم ورآمده‌ی کتابفروشی از آن هزار هزار آیه‌ی شفا و آرزوی کاهی - و واهی-  که می‌ساختم و پیامبرگون در زمین  می‌پراکندم یکی دو تا را بعنوان دکور نگه داشته بود. :)


شماره دو: دوست داشتن مردها در جایگاه زن، یک اشکال فنی بسیار بزرگ دارد، آن هم این که عادت ندارند متناسب با احوالاتشان آواتار عوض کنند. همه‌ی ما -زن‌ها البته- میان خیل اسامی عجیب غریب موجود در کانتکت‌های تلگراممان رفیقانی داریم که تا پرچم سیاه را در قلمروهای مجازی‌ایشان علم می‌کنند فوری می‌فهمیم غمگین‌اند. درسی را افتاده‌اند یا پدر و مادرشان از سر بیکاری محدودیت‌های تازه‌ای وضع کرده‌اند و از این دست لوس بازی‌ها. اما مردها را شاید هیچ‌وقت نشود از روی پوسته‌ها فهمید اصل مرگشان از کجا آب می‌خورد. (کاش این دکمه‌ی بغل از راه دور اعجازش را از دست نمی‌داد عزیزترینم.)




شماره سه: کوهن بزرگ سوای اعجازی که در صدایش مخفی می‌کرد، بی‌شک ترانه‌سُرای شگفت‌انگیزی هم بود. از آن ترانه‌نویس‌ها که حتی اگر خودش هم آن‌ها را نمی‌خواند باز شنیدنشان روح مسخت را برهنه به بند می‌کشید. امروز نه اینکه بخواهد به نفس خود برایم روز بدی باشد اما گمان نمی‌کنم روز چندان مناسبی هم برای برخورد -ناگهانی- با ترانه‌ی «Famous Blue Raincoat» باشد. همین است که از صبح damien توی گوش‌هام دارد یک سره می‌خواند: «آه، آخرین باری که تو رو دیدیم خیلی شکسته به نظر ميومدي/اون باروني آبی معروفت شونه ش پاره شده بود/ تو توي ايستگاه چشم انتظار تک تک قطارا بودی/و بدون لیلی مارلین به خونه برگشتي/و تو زن منو برای تيكه كوچيكي از زندگيت بازی دادي/وقتی اون برگشت دیگه زن هیچ کس نبود» و من احساس مردی ناگزیری را دارم که دوست فابریک و معشوقه‌اش به او خیانت کرده‌اند و حالا دارد روی صندلی راحتی‌اش تاب می‌خورد و بیرون را تا دور دست‌ها تماشا می‌کند: «و من چی مي‌تونم بهت بگم؟ برادر من؟ قاتل من؟/چی می‌تونم بگم؟ فکر می‎کنم که دلم برات تنگ شده، فکر می‌کنم که بخشیدمت/خوشحالم که جلو راه من ايستادي» بعد لیوان الکلی‌جاتم را زمین می‌زنم و damien ادامه میدهد: Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyesI thought it was there for good so I never tried. *

دریافت

 

 

 


* ترجمه عبارت: آره، ممنونم ازت، به خاطر رنجی که از روی چشماش برداشتی/ من فکر می کردم خوبه که رنج تو چشماش باشه، واسه همین هیچ وقت تلاشي نکردم.




شماره چهار: از این حرف‌ها گذشته، نمایشنامه و فیلمنامه خریدم زیبا شد به آنی روان و روحم.

 

 

  • مه‍ شید

.

دوشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ق.ظ

‏برای رسیدن به ثبات نسبی هر روز بیشتر از پیش مسیر از کمال تا زوال رو دور خودم می‌دوئم و هنوز شبیه یک قطعه‌ی جا نیفتاده در زندگی، سرگردانم در جهانم. سن و سال خاصی رو می‌طلبه شاید رفع (رفع؟ نه! کم‌رنگ شدن باید توصیف بهتری باشه) حس لقه‌ی دنیا بودن. تعلق نداشتن. این بی‌سرزمین بودن‌های طولانی مدت و فراوان. اگر سهراب زنده بود حتما ازش می‌پرسیدم که تا کی باید هنوز در سفر باشیم مشتی؟

  • مه‍ شید

صبح خود را اینطوری

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۳۹ ق.ظ


دریافت
  • مه‍ شید